تبليغاتX
ستاره های گمشده
سلام بچه ها  این جمله ها و شعرا رو از کتاب اندیشه سازان تست ادبیات 2 براتون می نویسم  خیلی خوبه بعد تست از اینا داره واسه تنوع و رفع خستگی موثره

بر دشتهای همواردرنگ مکن .....  بسیار بلندتر از آن نیز نرو ..... از نیم فراز.....زیباتر به دیده می آید جهان!        فردریش نیچه


موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که
دوستش می دارند

اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود
اندیشه مکن از کشیدن بار دیگران ناتوانی
در شگفت می مانی از نیروی خویش
در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی
مارگوت بیگل

 

 

باد به جستجوی تو....دفتر مرا ورق می زند.....خوب به رفت و آمد نفسم نگاه کن....در این عرق ریزان....ای سنگ بزرگ من!  نسیمی می طلبم .....در کجا......می وزی و به من نمی رسی......چنانکه کوهی به کوهی

 

 

یک پنجره برای دیدن.....یک پنجره برای شنیدن....یک پنجره  که مثل حلقه ی چاهی....در انتهای خود به قلب زمین می رسد.....و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.....یک پنجره  که دستهای کوچک تنهایی را.....از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم.....سرشار می کند.....و می شود از آنجا......خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد....یک پنجره برای من کافیست...    فروغ فرخزاد

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 5:36  توسط مریم  | 

دوستای عزیزم سلام م م م  دلم واسه همتون تنگ شده ......حتی دلم واسه وبلاگمم تنگ شده بود  با اینکه زمستون اومده وبلاگم هنوز نارنجی بود....هنوز پاییزی بود....چه قدر سخته آدم بعد یه مدتی بفهمه زمان سپری شده اما او عقب مونده....واسه همینه که بلاگم از دستم دلخور بود  خیلی ناراحت کننده است که هیچ گذر زمان  رو نفهمیده باشی  واقعا زندگی نکرده باشی اما مجبور باشی بمیری....                                                                                                                               موقعی شیرینی لحظاتو بفهمی که اونا رو از دست دادی مثل عزیزی که وقتی روی صورت سردش خاک می ریزن بفهمی چقدرررررر دوستش داشتی......برای همینم این روزا بیشتر قدر ثانیه هامو دارم ....بچه ها واسم دعا کنین....فدای همتون بشم ....فعلا بای                                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 9:7  توسط مریم  | 

ای داد

     تند باد!

توفان و سیل و صاعقه هر سو ی ره گشاد

دیگر به اعتماد که باید بود؟

دیوار اعتماد فرو ریخت.

و کسوت بلند تمنا...

بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود.

پایان آشنایی

آغاز رنج تفرقه ای سخت دردناک

هر سوی سیل

سنگین و سهمناک

من از کدام نقطه

آغاز می کنم؟

توفان و سیل و صاعقه

                      اینک دریچه را

من با کدام جرات

سوی ستاره ی سحری باز می کنم؟؟؟؟

 ازحمید مصدق

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 9:1  توسط مریم  | 

داره بارون می یاد ...صداشو می شنوم ...لطافتو توو ترنمش حس می کنم.....

داره بارون می یاد....تا دلتنگی هامو بشوره و با خودش ببره....ببره بده به رودخونه....به دریا

بارون می یاد و اشکامو پاک می کنه....

بذار بارون بیاد تا صبح شه ...تا تیرگی های شبو با خودش بشوره و ببره.... ببره بده به دریا....به رودخونه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 13:48  توسط مریم  | 

گاهی آدم  می زنه به سیم آخر ... گاهی که دیگه تحملش تموم می شه....می خواد از روزمرگی زندگیش و یا حتی اتفاقاتش فرار کنه...از خودش فرار کنه....احساس می کنم...دچار رخوت خاصی شدم...انگاری چسبیدم به زمین و حال بلند شدن رو هم ندارم....تنبل شدم  اونم درست سال پیش دانشگاهی  فکرشو بکنین ۱۱ سال آدم درس بخونه اما به سال پیش دانشگاهی که می رسه دیگه از درس خوندن خسته بشه!! تازه منی که رشته تحصیلیمو هم عوض کردم(از ریاضی به هنر) و دارم توو رشته ی مورد علاقه ام درس می خونم....

ولی دیگه امروز روز کاره....شروع می کنم ....از همین امروز....همین ساعت....

....خدا کنه همه به آرزوهاشون برسن  منم یکی از اون همه باشم  مگه نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 8:9  توسط مریم  | 

اگر هیچ وقت سعی نکنید هر گز نمی توانید موفق شوید اما اگر سعی کنید و بهترین کاری را که می توانید انجام بدهید  هرگز شکست نخواهید خورد .   جیم راجز 

 

خودتان را وسط بیندازید دستهایتان را کثیف کنید به صورت روی زمین پهن شوید  و بعد به      "ستاره ها"  برسید .  جوان ال کارسیو

 

اگر بتوانید چیزی را تصور کنید می توانید به آن برسید اگر بتوانید رویایش را ببینید می توانید با آن یکی شوید.    ویلیام آرتو ر وارد

 

گوش کردن به قلبتان کار ساده ای نیست . فهمیدن این که شما که هستید به هیچ وجه آسان نیست . مقدار زیادی کار سخت و شهامت می خواهد تا شما بفهمید که چه کسی هستید و چه می خواهید. سو بندر

 

هرگز نگذارید ترس از شکست خوردن سر راه شما قرار بگیرد  جورج هرمن باب روت

 

میلیونها نفر می گویند که سیب به زمین می افتد اما نیوتون تنها کسی بود که پرسید چرا. برنارد ام.باروک

 

دنیا همان چیزی است که ما فکر می کنیم هست اگر بتوانیم افکار خودمان را عوض کنیم دنیا را هم می توانیم عوض کنیم اچ ام تامیلنسون

 

خوشبخت ترین انسان کسی است که بهترین فکرهها را در سر می پروراند .  ویلیام لیون فلپز

 

کار کار کار و باز هم کار یعنی فقط کار . کار و استراحت  کار و استراحت یعنی هم کار و هم زندگی .

 ای دبلیو المور

 

آن قدر کار دارم که ترجیح می دهم بروم و بخوام( ضرب المثل اهالی ساوی)    وصف دله ه ه ه ...بچه ها نمی دونین چقدر کار دارم....بهتر نیست برم بخوابم؟؟؟؟   فکر نمی کنم چون:

 

ضربه های زیاد حتی بلندترین درختان را سرنگون می کند . (پس هرگز نا امید نمی شوم و به تلاش ادامه خواهم داد)  .  جان لیلی

 

در هر پیروزی تلاش بسیار نهفته است.  فرانک تایگر

 و البته اینو هم داریم که:

شبها بیدار ماندن به اندازه ی نصف این اهمیت ندارد که تو روزها را بیدار و هوشیار باشی.

 ای دبلیو المور

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 8:56  توسط مریم  | 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی  من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید..... سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ....سالها هست که در گوش من آرام ...آرام

خش خش گام تو تکرارکنان ...می دهد آزارم

و من اندیشه کنان ....

غرق این پندارم:

ـکه چرا

            ـخانه ی کوچک ما

                                     سیب نداشت؟؟؟

از حمید مصدق

باغچه ی خیلیا حتی یه دونه علف هرزم نداره......چه برسه به سیب....!!! اما دستاشون بوی سیب میده.....و آسمون تو سینشون جا می شه......چشماشون شاید ابری باشه ولی اشکاشونو به غریبه نمیدن.....شاید این ماه فرصتی باشه که به اونا هم فکر کنیم ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 5:53  توسط مریم  | 

در جوی زمان در خواب تماشای تو می رویم

سیمای روان با شبنم افشان تو می شویم

پرهایم؟ پرپر شده ام. چشم نویدم به نگاهی تر شده ام

این سو نه آن سویم

و در آن سوی نگاه چیزی را می بینم چیزی را می جویم

سنگی می شکنم رازی با نقش تو می گویم

برگ افتاد نوشم باد: من زنده به اندوهم ابری رفت

من کوهم:می پایم.من بادم:می پویم

در دشت دگر گل افسوسی چو بروید می آیم می بویم

شعر از سهراب سپهری مجموعه ی شرق اندوه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 7:23  توسط مریم  | 

سلام به دوستای عزیز خودم  

از اینکه به بلاگم سر می زنین و به خاطر نظرای خوبتون خیلییییییییییییی متشکرم

ببخشید یه مدت آپ نکردم آخه  کامپیتورم خراب شده

فدای همتون بشم خیلی دوستون دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 7:9  توسط مریم  | 

وای باران
باران!
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما
_چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست.

شعر از حمید مصدق (منظومه آبی خاکستری سیاه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 21:47  توسط مریم  | 


بوم امروز پر از شور وامید
آسمان مملو ابر
ابرها خاکستری
نور....
از روزنه ای در حال عبور
کیست نقاش هنر مند که بر صفحه زده رنگ حضور

چه حضور نزدیکی .... و چه نشونه های بارزی داره ....فقط باید نگاه کنیم این طور نیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 21:1  توسط مریم  | 


امروز با تابستون خدافظی می کردم...گریه می کرد...رو شونه هام....بهش گفتم غصه نخور زمان همه چیو درست می کنه...اما آروم نمی شد ....می گفت به این برگها نگاه کن...به بچه های معصوم من یه نگاهی بنداز...اونا باید با باد بجنگن....دووم نمی یارن...همشونو می بره....می میرن....!! اینو گفت و به هق هق افتاد... دست گذاشتم رو پیشونیش ....به چشماش نگاه کردم چه غمی بود توی نگاهش...!! دلم گرفت...گفتم عزیزم این بچه ها از بین نمی رن...اونا جاودانی ان...مردن آخر خط نیست اونا خاک می شن تو رگ درختا جاری می شن و دوباره می شن برگگگ...بهشون بگو تاب بیارن بگو که باید قوی باشن....زیر پاها له می شن اما لبخندو یادشون نره ....چشمای تابستون برقی زد....انگار دوباره جون گرفته بود....از اون به بعد فقط یه آوازو تمرین می کنن برگا آواز امیدتو از دست نده : لبخند همیشه روی لبای من می مونه...ای لبخند جاودانی که منو به سمت شادی سوق می دی....اینو بدون که نمی ذارم لبای منو ترک کنی...همه ی بادها ی توفنده تحمل منو آزمایش می کنن...و مردم بی اعتنا تنمو نا بود می کنن...اما روح من به دنبال بهار تازه ای می گرده...پس ای لبخند جاودانی لبای منو ترک نکن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 16:58  توسط مریم  | 

منم قبول دارم که سبزی بهار نشاط آوره....قبول دارم که درسته که نوبهاری بعد هر خزون هس اما برگهای سبز امسال می میرن....و دیگه با بوسه ی باد خزونی چشماشونو می بندن و زیر پای ما له می شن....منم قبول دارم آسمون سربی رنگ پاییز دلگیره...اما این پاییز و حزن پنهون تو روزاشو دوس دارم و فکر می کنم این فصل قشنگی های خودشو داره که نباید ازش غافل بود.... این شعرو حدود 2 سال پیش گفتم ....
پاییز رنگین
گویند فصل پاییز فصل غم و خزان است
لیکن خبر ندارند پاییز مهربان است
سرداست دستهایش می لرزی از نگاهش
اما مگر ندیدی گرمی رنگهایش
پاییز قصری زیباست با جامهای زرین
با سردری طلایی با فرشهایی رنگین
دیوارهای این قصر با برگها مزین
از چلچراغ یاقوت تالار گشته روشن
بر بام قصر جاری است الماسهای باران
تنها نوا در اینجا آری ترنم آن
روزی جواهراتش را باد می رباید
قصر بزرگ پاییز دیگر صفا ندارد
آنگاه فصل سرماست وفت بهار یخهاست
دنیا پر از قشنگی هر فصل رنگی زیباست
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 11:21  توسط مریم  | 


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ....ابر با آن پوستین سرد نمناکش....باغ بی برگی....روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش...ساز او باران سرودش باد....جامه اش شولای عریانی است.....ور جز اینش جامه ای باید....بافته بس شعله ی زر تار پودش باد....گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست....باغ نو میدان....چشم در راه بهاری نیست....
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد....ور به رویش برگ لبخندی نمی روید...باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز....از مهدی اخوان ثالث (م.امید)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 11:20  توسط مریم  | 


بوسه ی باد خزونی با هزار نا مهربونی
زیر گوش برگ تنها می گه طعمه ی خزونی
برگ سبز و تر و تازه رنگ سبزشو می بازه
غرق بوسه های باد و وحشت روزای تازه
می کنه دل از درختو می شه آواره ی کوچه
کوچه ای که یادگار روزای رفته و کوچه
می شینه گوشه ی کوچه چشم به آسمون می دوزه
می کنه یاد گذشته دلش از غصه می سوزه
یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود
مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه ی باد چی بگم ای داد و بی داد
همه زردی و تباهی مردن و رفتن از یاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 11:19  توسط مریم  |